محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2434

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بود كه قوم وى هزيمت شدند ، زبير راه خويش گرفت و سوى وادى السباع رفت . تيرى ناشناس به طلحه خورد و بالاى زانوى وى را به پهلوى اسب دوخت و چون پاپوش وى از خون پر شد و كارش سخت شد به غلامش گفت : « پشت من سوار شو و مرا نگهدار و جايى بجوى كه آنجا فرود آيم . » كه او را سوى بصره برد . خبر جنگ جمل بروايت ديگر ابو جعفر گويد قصهء جنگ و كار زبير و رفتن وى از نبردگاه در روايت ديگر چنين است كه زهرى گويد : وقتى خبر آن هفتاد كس كه با حكيم در بصره كشته شدند به على رسيد با دوازده هزار كس سوى بصره آمد و از اين آسيب كه به مردم ربيعه رسيده بود تأسف مىخورد و شعرى در اين باب مىخواند . گويد : وقتى دو گروه نزديك هم شدند على بر اسب خويش بيامد و زبير را پيش خواند كه با هم ايستادند و على گفت : « زبير ! براى چه آمده اى ؟ » گفت : « ترا شايسته خلافت نمىدانم و حق تو از ما بيشتر نيست . » على گفت : « از پس عثمان خلافت حق تو نيست ، ما ترا از بنى عبد المطلب مىدانستيم تا پسر ناخلفت مانع شد و ميان ما تفرقه انداخت » آنگاه سخنانى در توبيخ وى بگفت از جمله اينكه پيمبر بر آنها گذشت و به على گفت : « پسر عمه ات چه مىگويد ؟ به جنگ تو مىآيد و نسبت به تو ستمگر است . » گويد : و زبير برفت و گفت : « با تو جنگ نمىكنم » آنگاه پيش پسر خويش عبد الله رفت و گفت : « در كار اين جنگ بصيرت ندارم . » پسرش گفت : « وقتى آمدى بصيرت داشتى ولى پرچمهاى پسر ابى طالب را ديدى و بدانستى كه زير آن مرگ هست و بترسيدى . » و چنان او را خشمگين كرد كه لرزيدن گرفت و گفت : « واى بر تو من قسم خورده ام